1 - معنای لغوی و إصطلاحی أدبیات چیست ?
۲ - عناصر أصلی و ضروری أدبیات کدام
3 - شکل های رایج أدبیات چیست اند ؟
4 - تعریف أدبیات چیست ؟
1-معنای لغوی ادبیات در لغت نامه دهخدا به معنای دانشهای متعلق به ادب،علوم ادبی، آثار ادبی آمده است.
و در لغت نامه معین علاوه بر معنی که در لغت نامه دهخدا آمده است معنای تطبيقي مطالعه ادبيات به شيوه فرامرزي . كلاسيك مجموعه آثار با ارزش باقي مانده از سخنوران و نويسندگان كهن هر ملتي . شفاهي مجموعه آثار فرهنگي رايج در بين مردم اعم از چيستان ها، متل ها، افسانه ها و همانند آن نیز آمده است.
از نظر دانش زیبایی شناسی ادبیات، هنر بیان نیات به وسیله کلمات است.
2-
تقریباً تمامی منتقدان ادبی بر این عقیدهاند که ادبیات از چهار عنصر زیر تشکیل میشود: «عاطفه، معنی، اسلوب و خیال
به این معنی که ادبیات ، از هر نوعی که باشد ـ باید دارای این چهار عنصر باشد، و نمیتواند عنصری از این عناصر را فاقد باشد. نهایت اینکه بعضی از اشکال ادبیات شاید به بعضی از این عناصر به مقدار بیشتری نیاز داشته باشد. مثلاً نیاز شعر به خیال و رویاپردازی بیشتر است از نیاز حکمت به خیال، و حکمت به معنی بیشتر نیازمند است تا به خیال.
3-
ادبیات از نظر لغوی جمع ادبیه منسوب به ادب است و دانش های ادبی و آثارادبی را شامل می شود. هنرادبیات بیان نیات به وسیله کلمات است .
بنابراین تعریف ،شاعران و نویسندگان و سخنوران که آفریننده کلام زیبادرقالب شعرونثر هستند ، هنرمندند و آثار ادبی هر ملت نیز گنجینه ای است از مظاهر هنری افراد آن که در تحریک اندیشه و احساس انسان ها قدرتی نافذ و پایدار ایجاد می کند و این آثاراز مهمترین لوازم زندگی ملتهای دارای
تمدن کهن است،زیراهم چنان که علوم ریاضی و منطق ، تعقل را پرورش می دهد ، این آثار ذوق و احساس را جلا و دقت خاصی می بخشندودر تربیت نفس و خردمندی و باروی ذهن نقشی موثر دارد
4 .
در قلمرو ادبیات ، اندیشه ها واحساسات هنرمند ، به دو صورت شعر و نثر بیان می گردد که در هر دوره ای هنرمندان آن زمان با گویش دوره خویش آن را بیان کرده اند.مانند سروده هایی به زبان اوستایی،پهلوی ساسانی و اشکانی.اما اوج آن رادر سال هفتم و هشتم هجری با ظهور سعدی، مولانا، حافظ می توان دید.
+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 14:42  توسط پرستو ریاضتی کشه
|
مقدمه:
من شعری را خواندم تحت عنوان چارپایه را از وسط بر می دارم...، قصد دارم نقد و تحلیلی را که در ذهن خود از شعر کردم را برای شما بنویسم.آنطور که هویدا است شاعراز وضع کنونی خود نا امید است و درسردرگمی به سر می برد به طوری که می خواهد دست به خود کشی بزند،اما فعلا دست از این کار بر می دارد چون نور امیدی در زندگی اش تابیده شده است. کسی را دوست می دارد که از او و عشق او دور مانده است و در آن نا کام اما انگار از یار نشانی میرسد که سبب امید او می شود تا جایی که او دست از خود کشی می کشد،اما باز هم به آن فکر می کند.نورآنقدر کمرنگ است که هر لحظه ممکن است سیاهی همه جا را در بر بگیرد و او منتظر آن لحظه است.
چارپایه را از وسط بر می دارم
می گذارم کنار پنجره
دیگر با آن رفیق شده ام
شاعربه وضیعت ظاهری مکانی که در آن است اشاره می کند ،چار پایه ای در وسط آن مکان است که آن را بر می دارد و در کنار پنجره می گذارد، فکرش مشغول است و کسی را ندارد که با آن صحبت کند زیرا پنجره را رفیق خود می داند که چار پایه را گذاشته است در کنار او.
با این طناب آویزان از سقف هم
دستی به پشتش می زنم
و می گذارم همین جا باشد
(شاید برای وقتی دیگر)
آنقدر ناامید است که قصد خود کشی دارد،اما میترسد یا جرات انجام این کار را ندارد.از این ستون به آن ستون فرج است.با عقب انداختن خودکشی فکر می کند که بلاخره خبری از یار می رسد و نور امیدی از پشت پنجره اش پدیدار می شود.
فعلا که آفتاب تو تابیده است
فعلا که انتظاری دیگر روزم را قشنگ کرده است
فعلا که جادوی جمله ی دهان تو دست از من بر نمی دارد
نور امید تابیده شده است.مانند این می ماند که لبخند یار مثل یک روشنایی یا آفتاب است برای او.همان لبخندی که باعث شده است که اوباز هم منتظر باشد و روزش را با آن سپری کند.در جمله آخر هم کمی از دست یار عصبانی است و دارد به خاطردر فکر فرو رفتن از حرفایش شکوه و گلایه می کند.
می نشینم روی چارپایه
مثل دیوانه ها لبخند می زنم
زل می زنم به طناب
انگار آونگ ساعتی قدیمی
دارد لحظه هایم را
بی رحمانه شماره می کند.
حتی آن نور کم هم نمی تواند به شاعر دلگرمی بدهد. دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست .طناب را به آونگ ساعت تشبیه می کند که لحظه هایش را شماره میکند.خود را دیوانه می داند انگار دارد خود را مسخره می کند.او کاملا نا امید و سر در گم است.
نتیجه:در شعر شاعر تضادهایی دیده می شود که نشانگر دو به شکی و ندانستن است.او خود نمی داند چه کار کند.تشبیهاتی به که به کار برده جو را سنگین و پر از سیاهی نشان می دهد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 14:41  توسط پرستو ریاضتی کشه
|
مقدمه:
من شعری را خواندم تحت عنوان چارپایه را از وسط بر می دارم...، قصد دارم نقد و تحلیلی را که در ذهن خود از شعر کردم را برای شما بنویسم.آنطور که هویدا است شاعراز وضع کنونی خود نا امید است و درسردرگمی به سر می برد به طوری که می خواهد دست به خود کشی بزند،اما فعلا دست از این کار بر می دارد چون نور امیدی در زندگی اش تابیده شده است. کسی را دوست می دارد که از او و عشق او دور مانده است و در آن نا کام اما انگار از یار نشانی میرسد که سبب امید او می شود تا جایی که او دست از خود کشی می کشد،اما باز هم به آن فکر می کند.نورآنقدر کمرنگ است که هر لحظه ممکن است سیاهی همه جا را در بر بگیرد و او منتظر آن لحظه است.
چارپایه را از وسط بر می دارم
می گذارم کنار پنجره
دیگر با آن رفیق شده ام
شاعربه وضیعت ظاهری مکانی که در آن است اشاره می کند ،چار پایه ای در وسط آن مکان است که آن را بر می دارد و در کنار پنجره می گذارد، فکرش مشغول است و کسی را ندارد که با آن صحبت کند زیرا پنجره را رفیق خود می داند که چار پایه را گذاشته است در کنار او.
با این طناب آویزان از سقف هم
دستی به پشتش می زنم
و می گذارم همین جا باشد
(شاید برای وقتی دیگر)
آنقدر ناامید است که قصد خود کشی دارد،اما میترسد یا جرات انجام این کار را ندارد.از این ستون به آن ستون فرج است.با عقب انداختن خودکشی فکر می کند که بلاخره خبری از یار می رسد و نور امیدی از پشت پنجره اش پدیدار می شود.
فعلا که آفتاب تو تابیده است
فعلا که انتظاری دیگر روزم را قشنگ کرده است
فعلا که جادوی جمله ی دهان تو دست از من بر نمی دارد
نور امید تابیده شده است.مانند این می ماند که لبخند یار مثل یک روشنایی یا آفتاب است برای او.همان لبخندی که باعث شده است که اوباز هم منتظر باشد و روزش را با آن سپری کند.در جمله آخر هم کمی از دست یار عصبانی است و دارد به خاطردر فکر فرو رفتن از حرفایش شکوه و گلایه می کند.
می نشینم روی چارپایه
مثل دیوانه ها لبخند می زنم
زل می زنم به طناب
انگار آونگ ساعتی قدیمی
دارد لحظه هایم را
بی رحمانه شماره می کند.
حتی آن نور کم هم نمی تواند به شاعر دلگرمی بدهد. دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست .طناب را به آونگ ساعت تشبیه می کند که لحظه هایش را شماره میکند.خود را دیوانه می داند انگار دارد خود را مسخره می کند.او کاملا نا امید و سر در گم است.
نتیجه:در شعر شاعر تضادهایی دیده می شود که نشانگر دو به شکی و ندانستن است.او خود نمی داند چه کار کند.تشبیهاتی به که به کار برده جو را سنگین و پر از سیاهی نشان می دهد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 14:40  توسط پرستو ریاضتی کشه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 22:46  توسط پرستو ریاضتی کشه
|
نقش وتاثیر علوم انسانی در توسعه ی جامعه
پاسخ به این سوال هم می تواند به وسعت تمام دستاوردهای نوشتاری انسان باشد و تمام تجارب انسان را در برخورد با خود و جامعه ی پیرامون بازگو کند و هم می تواند جواب آن در یک کلمه گفته شود،که آری علوم انسانی در توسعه ی جامعه نقش دارد .من نمی دانم که آیا در پاسخ به این پرسش به کدام یک ازرشته های علوم انسانی بپردازم زبانهای باستانی ،فلسفه و...که هر کدام برای خود تاریخی دارند.
از ابتدای تاریخ تا همین ساعتی که این نوشته را می نویسم طبق تعریف یونسکو کیفیت فرهنگ هر جامعه ای از روی میزان تولیدات نوشتاری آن سنجیده می شود.
در مورد ایرانی ها در حوزه ی علوم انسانی آنها کافی است به ادبیات کلاسیکمان نگاه کنیم به طور مثال نوشته های سعدی،مولوی،حافظ واز همه مهمتر شاهنامه فردوسی . آثار این اشخاص بدنه ی ادبی تاریخ ما را می سازد آثار این نویسندگان تنها به مرزهای داخل ایران محدود نمی شود بلکه اندیشه های آنها جهانی را تغذیه می کند.گفته های سعدی در آیینه ی سازمان ملل می درخشد که می گوید بنی آدم اعضای یکدیگرند،نوشته های مولوی در سال 2007 به کتاب روز آمریکا تبدیل می شود.
نگاهی به تاریخ موسسات تمدنی ایران نشان می دهد که آغاز طبقه بندی علوم به شکل امروزی آن به دوره قاجار می رسد.در دوره قاجار اندیشمندان ما با طبقه بندی علوم به سبک اروپایی آشنا شدند و طبق اسناد و مدارک از اروپایی ها خواستند که در ایران نیز موسساتی به سبک اروپایی به وجود آید. سرانجام در حدود سال های 1309 تا 1312 دانشگاه تهران تاسیس شد که یکی از دانشکده های آن در آن روزگار دانشکده ادبیات و علوم انسانی بود که درابتدا تعداد رشته های آن محدود ولی به مرور گسترش یافت و دانشجویان آن تا مقطع دکترا ادامه تحصیل دادند و این روند همچنان ادامه دارد.
امروزه سطح زندگی هر جامعه ای بر اساس کیفیت فرهنگ آن سنجیده می شود . اما این سخن که آیا به راستی علوم انسانی امروزه به خوبی نقش خود را ایفا کرده است یا نه اندکی مشکل است و نقد آن نیاز به فرصت و فراغ بال دارد. امروزه ما در عصر بعد از جهانی شدن یا پسامدرن زندگی می کنیم در این زمان آنچه در عصر مدرنیزم اتفاق افتاد به نقد کشیده می شود.
پسامدرن اندیشه نمی سازد بلکه آن را نقد می کند،علوم انسانی را به نقد می کشد که آیا علوم انسانی در طول این یکصد سال که مطابق با عصر مدرن است به فضیلت انسان افزوده یا آن را خدشه دار کرده است. متاسفانه باید گفت که علوم انسانی بی تقصیر نبوده وظیفه ی دست اندر کاران علوم انسانی این است که به همه گوشزد کنند که فضیلت و اخلاق انسانی به مخاطره افتاده و باید اندیشه های خود را بازنگری کند.علوم انسانی بنا به وظیفه تاریخی خود مسئولیت دارد تمامی تجربیات انسان ساز خود را در غالب جملات و کلمات اعلام کند.
منابع :
تاریخ موسسات تمدنی در ایران – محبوبی اردکانی-انتشارات دانشگاه تهران 1356
تاریخ ایران پژوهش دانشکاه کمبریج-ویلیام بین فیشر – ترجمه تیمور اردکانی – انتشارات مهتاب
مسائل پست مدرنیزم مجموعه مقالات نویسندگان – مارتین هایدگرد و دیگران – ترجمه یوسف اباذری و دیگران – تهران انتشارات سازمان چاپ و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی 1386
آخرین جنبش ها و گرایش های هنری قرن بیستم ادوارد لوسی – ترجمه سمیع آذر – تهران انتشارات موزه هنرهای معاصر 1388
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 22:44  توسط پرستو ریاضتی کشه
|